تبلیغات
شهراب من(قطعه ای ازبهشت) - انسانیت
 
شهراب من(قطعه ای ازبهشت)
دشت هایی چه فراخ-كوه هایی چه بلند-در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟-من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
 
 

كد ماوس


شیطان را دیدم نشسته

گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...

شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟
در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ ، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی





نوع مطلب : شعرومتن زیبا، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 خرداد 1390 :: توسط : محمد شهرابی فراهانی
درباره وبلاگ
منوی اصلی
موضوعات
ساعت


آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
فال حافظ
تصاویرزیبا
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو
by pichak.net-->
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
جستجو