تبلیغات
شهراب من(قطعه ای ازبهشت) - قصه گو
 
شهراب من(قطعه ای ازبهشت)
دشت هایی چه فراخ-كوه هایی چه بلند-در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟-من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
 
 

كد ماوس


پدربزرگ
 
پنج شنبه غروب یادی از پدربزگ ومادربزرگ مهربونم
 
قصه گو قصه نگو...قصه گو قصه نگو...واسه خوابوندن من،سعی بیهوده نکن،واسه ی موندن
 
 من...

قصه گوی خوب من حرفاش برام ترانه بود،قصه هایی که می گفت،قصه ی عاشقانه بود...

صحبت خلقت آدم که می شد،قصه ی آدم و حوا ر. می گفت

می دونست که تشنه ی محبتم،قصه ی مجنون و لیلارو می گفت

قدرت عشقو اگه میخواست بگه،قصه ی شیرین و فرهادو می گفت

صحبت از بازی تقدیر اگه بود،قصه ی شیرین شهزادو می گفت...

لحظه ی فاجعه وقتی می رسید

اشک توی چشمای من حلقه می بست

وقتی که اشکارو تو چشام می دید

میومد به داد چشمام می رسید

می شکست خوب من هر طلسم از آرزو

یادمه خوب یادمه،زیر لب صدام می زد

این کاراشم واسه من یه قصه بود

رفتنش برام یه دانیا غصه بود،رفتنش برام یه دانیا غصه بود

قصه گو قصه نگو،قصه گو قصه نگو...واسه خوابیدن من...!!!





نوع مطلب : شعرومتن زیبا، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 12 خرداد 1390 :: توسط : محمد شهرابی فراهانی
درباره وبلاگ
منوی اصلی
موضوعات
ساعت


آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
فال حافظ
تصاویرزیبا
نظرسنجی
نظرشمادرمورداین وبلاگ چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو
by pichak.net-->
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
جستجو